چنتا مرغ و خروس و چنتا جوجه، دو تا گاو و دو تا گوسفند...شایدم یک سگ، با یک مزرعه متوسط با چنتا درخت(بهتره بید باشه و یا درخت میوه...مثلا چاغاله بادوم!!)، با یک خونه خیلی شیک بدون هیچ جک و جونور....کل آرزو منه.......ها.... اگه یک آبی آبشاری چیزیم از این وسط رد بشه که خیلی باحالتره.....
وقتی رفتم تو راه سفر و همش دار و درخت دیدم و طبیعت سبز و زیبا...به دوستی که همراهم بود گفتم من تو تناسخ قبلی دختر چوپان بودم.....اون خندید ولی نمیدونست ته دلم قنج میره برای یک لحظه تجربه دوباره اش
.....
هی هی..... راستی دو تا بزم جا موند!!! یک نی و یک کلاه حصیری بزرگ....راستش رو بخواین یک پسرک چوپانی هم بود قدیما کمکمون میکرد
....داستانش مفصله بعدا میگم
....همین قدر بگم که ما هیچ وقت نه مار و موری دیدیم و نه گرگی....تا بود همه چی آروم بود....
نظرات: