سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
مسیر آدم شدن از حماقت میگذره.....
پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388 | 2:16 PM

آدم شدن از یک حماقت شروع میشه!

گذشت
شنبه 26 دی ماه سال 1388 | 12:23 PM

از یک نفر پرسیدم ده تا معیار اصلی واسه ازدواج رو بگو:

گفت : یک علاقه و نه تا گذشت و بعد هم گفت اگه میگفتی هزار تا هم بگو میگفتم یک علاقه بقیه اش گذشت.....

خیلی تاثیر گذار گفت...خیلی عمیق بود برام.

نمیدونم چرا این آدم همیشه باید یک جور دیگه باشه و خاص فکر کنه......

خیلی عمیق بود...خدا کنه واسه من قد، اثری هم داشته باشه لااقل.....خیلی حرف حساب بود..خیلی....

سرطان عمه ام رو هم بوسید  ....
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388 | 00:06 AM

امروز سایه های مرگ را دیدم

چه بی رحمانه می تاخت

به چشمان اشکبار و نگران کسانی که

نمی فهمیدند مرگ در انتظار آنان نیز نشسته است.

 

امروز تلخی

زندگی نکبت بار کسانی را دیدم

که زمان بسیاری می گذشت از کنار هم بودنشان

بدون گفتن و لمس دلتنگی های تلنبارشده اشان پس دیوار زمان

 

امروز دیده های اشکبار کسانی را دیدم

که از زمان دلتنگی شان چیزی نمی گذشت

لحظه لحظه "احساس" را در وداعی ، شاید همیشگی و در پس عادت، در آغوش میکشیدند....

و چه روزمره است برایم، لبخند معصومانه مرگ

 

چرا تا زمانی که آدمها سالمن و خوبن ...نمی بوسیمشون و نمی گیم چقدر برامون عزیزن....

چرا هنوز که هنوزه نمی تونیم آغوش گریه ها و دلتنگی های بزرگترهامون باشیم.....

چرا همه به خصوص آدم بزرگها ترجیح میدن بغضشون رو بخورن تا رو شونه های امن یک آدم آسوده گریه کنن.....

چرا......؟

چرا .....؟

چرا......؟

 

مدیونید اگه این متن رو بخونید و به همه بزرگتر هاتون جمله "دوست دارم" رو هدیه ندید. دستاشون رو نبوسید و چند ثانیه آغوششون رو طلب نکنید.و اگه بزرگتر کسی هستید بگید که چقدر به بهش احتیاج دارید، امروز این وقت رو بذارید شاید فردا نباشیم....

تو برای وصل کردن آمدی....
چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388 | 1:32 PM

...

...


وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده مارا ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را


...

...

:")
یکشنبه 13 دی ماه سال 1388 | 00:57 AM

سلام خدا

بازم منم!

قرار بود توکل کنم ولی نمیدونم چی شد یادم رفت و باز حرف خودمو زدم!

ببخشید!

یک بار دیگه....

از الان توکل.....ببینم چقدر دوم میارم....راستی خیلی خوبه که خوبی...



...
یکشنبه 6 دی ماه سال 1388 | 6:11 PM

ان الله مع الصابرین

و بر تو صبر خواهم کرد.

درد و دل
یکشنبه 6 دی ماه سال 1388 | 6:10 PM

خدایا

چه کسی میتونه تو رو از من بگیره جز تو؟

خدایا

تا با منی چیزی نه برای بدست آوردن خواهم داشت و نه چیزی برای از دست دادن.

خدایا

دعای من برای خودم و همه فقط یک جمله است : اهدنا صراط المستقیم.

شباهت زندگی گربه و انسان به عبارتی زندگی گربه ایی!
جمعه 6 آذر ماه سال 1388 | 3:08 PM

دیروز که از تو پیاده رو به سمت خونه میومدم ، یکم جلوتر از من یک گربه داشت راه می رفت.

همچین دوتایی سلانه سلانه راه می رفتیم …خیلی یکنواخت و آروم.

دم افتاده و بی حال گربه حاکی از یک روز بی حوصله داشت، نه تابی میخورد و نه بالا پایینی میرفت کاملا بی حس بود و از پشت واقعا منظره بی نظیری بود. موهای پشت گربه نا مرتب بود و بعضی هاش سیخ شده بود مثل اینکه خیلی وقت بود حس و حال لیس زدن خودش یا یک تکون حسابی دادن به خودش رو پیدا نکرده بود. به پاهاش نگاه کردم و تازه متوجه یک چیز جالب شدم...رو جدول های کوتاه کنار خیابون داشت راه می رفت و خیلی سعی داشت حتما رو یک خط راه بره وقتی یک پاش از جدول میرفت بیرون سریع بدون اینکه کسی بفهمه سعی میکرد اصلاحش کنه و حتما رو یک خط باشه و رو جدول، اونجا بود که فهمیدم فکرشم مشغوله!

تو همین حس حال یکم نشست و دور و برش رو نگاه کرد و انگار که حس کنه کسی داره تعقیبش میکنه ، عقب رو نگاه کرد و منو دید، رنگش عوض شد ولی سعی کرد به رو خودش نیاره و خیلی کش دار یک سمت دیگه رو نگاه کرد. قشنگ از نگاهش خوندم " لولویی که باش ، اصلا بیا منو بخور، چی فکر کردی" اینجا بود که فهمیدم از زندگیم سیر شده، یکم که بهش نزدیک تر شدم فکر کنم فهمید قضیه جدی تر این حرف هاس شروع کرد تند تند راه رفتن و کاملا فراموش کرد که باید روی خط راه بره…میرفت و میرفت و هر از گاهی پشت سرش رو نگاه میکرد که من دنبالشم یا نه و خوب از اونجایی که هم مسیر بودیم هی منو میدید و قدمهاشو تند تر میکرد. فکر کنم تازه قضیه لولو رو جدی گرفته بود. یکم دیگه که دید نه!! دارم هنوز دنبالش میرم. به اولین فرعی که رسید پیچید تو کوچه و فکر کنم تا جایی که میتونست دوید چون من که سر کوچه رسیدم اثری ازش ندیدم!

زندگی ما آدمها خیلی شبیه گربه هاس ! شایدم زندگی گربه ها خیلی شبیه ما آدمهاس. نمیدونم! فقط میدونم که به یگ گربه شور حسابی فکری و منظم کردن حساب کتاب هام با راه رفتن رو خط و یک تکون محکم و اساسی نیاز دارم ومیدونم هر کس مسیر و زمان مشخص به خودش رو داره برای فهم مسائل، مثلا ممکنه شما فردا شباهت های زندگی آدم و…. بفهمید!!!!

جرعه ایی نوش!
جمعه 6 آذر ماه سال 1388 | 3:04 PM

یک جرعه از جام زندگی بنوش و سیراب شو.

یک جرعه از جام مرگ بنوش و تا ابد زندگی کن.

احیانا ،زندگی یعنی همینی که داره میگذره؟!

مرهم
دوشنبه 2 آذر ماه سال 1388 | 12:23 PM

بهترین مرهم دل شکسته زمانه.... اینطور میگن! ولی به نظرم بهترین مرهم فهم چگونه شکسته شدنه....که خوب شاید اونم به مرور زمان آدم بفهمه...



اگه منو دوست داری.....
سه شنبه 26 آبان ماه سال 1388 | 12:28 PM

اگه منو دوست داری بیا با هم بریم روی یکی از درخت های سرسبز تو جنگل های آمازون زندگی کنیم..........آخه من میخوام برم کره ماه!

اگه منو دوست داری بیا با هم بریم برج ایفل و از اونجا همه پاریس رو ببینیم......آخه من ترس از ارتفاع دارم.

اگه منو دوست داری به پدرت بگو کمتر سر به سر من بذاره........کارای پدرم به من ربط نداره آدمها از هم مستقلن.

اگه منو دوست داری بیا با هم از خدا بخوایم .......آخه من به مذهب اونقدری اعتقاد ندارم.

اگه منو دوست داری بیا بریم یکم تو پارک راه بریم.......آخه من یک پا ندارم کجا بیام!

.

.

.

ببین بیا قورباغه هامونو زودتر قورت بدیم!

.

.

.

دلم پوسید که یک نفر بهم بگه و یا به یک نفر بگم:


تو رو خدا اگه منو دوست داری اونجور زندگی کن که فکر میکنی درسته.

اگه منو دوست داری رویاهاتو یادداشت کن که هیچ کدومو فراموش نکنی و به همش برسی.

اگه منو دوست داری اونجور زندگی کن که شادتری.

اگه منو دوست داری به همه اونچه فکر میکنی درسته عمل کن.

اگه منو دوست داری رسالت زندگیت رو فراموش نکن.

اگه منو دوست داری استعدادی از خودت رو که میدونی داری و بالقوه است و دوست داری شکوفا کن.

اگه منو دوست داری به چیزی که فکر میکنی به صلاحته عمل کن.

یادت باشه خودتم باید دوست داشته باشی.

و زندگی رو برای زندگی زندگی کن.

بزرگترین آرزو
دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388 | 11:08 AM

دلم شونه های محکم یک مرد رو میخواد ،برای آسوده گریستن....


__________________________________________________________________________


خدایا قبلنها هر کی ازم میپرسید بزرگترین آرزوت چیه ، میگفتم میخوام کسی رو که دوسش دارم (معشوق سابق) رو بغل کنم و بعد تو دستهای اون بمیرم.....


ولی خدایا الان عوض شده...همه چی...اصلا عشق و عاشقی کیلوییه ...سیری میفروشن؟

دیروز داشتم فکر میکردم چی میشه که تو قیامت کوهها به سان پشم زده میشن....فکر کنم تو بغلشون میکنی و اونا از فهم عظمت تو و تاب نیاوردن در مقابل اون عظمت از هم میپاشن.

خدایا نمیدونم قبل از مرگ عظمت وجودتو رو کمی خواهم فهمید یا نه ولی با همه وجود ازت خواهش میکنم لحظه مرگ، من رو با نشون دادن عظمتت ببر و تو آغوشت...چه افسوسی داره اون لحظه!!!....تنهامم نذار ..همین دیگه فعلا....این فعلا بزرگترین آرزومه.

بزرگترین آرزو شما چیه؟

<<