درخت آرزوها
روزی جوانی از یک دشت عبور میکرد.آفتاب بالای سرش بود و اون همش در پی درختی برای استراحت بود تا اینکه به یک درخت رسید ولی اون خبر نداشت این درخت یک درخت معمولی نیست و این یک درخت آرزوه.
خلاصه پسر بعد از اینکه چند دقیقه ای زیر درخت نشست و استراحت کرد پیش خودش گفت : چی میشد اگه نهری از اینجا میگذشت تا کمی آب خنک میخوردم. در همون لحظه درخت آرزو پسر رو براورده کرد و یک آب گوارا و خنک مهیا شد و پسر تا می تو نست از اون نوشید. وقتی خوب خوب سیراب شد دوباره کمی لم داد به درخت و مناظر اطراف رو نگاه کرد.تا اینکه پسر گرسنه شد و آرزو کرد کاش اینجا سفره ای پر از غذا پهن بود و من تا میتونستم ازش میخوردم…درخت آرزوی پسر رو شنید و اونو براورده کرد.پسر تا میتونست از اون غذاهای لذیذ خورد تا سیر شد. بعد به درخت تکیه داد و با خودش فکر کرد چه اتفاقات عجیبی براش میافته چرا هر چی میخواد ییهو براش مهیا میشه و آماده میشه؟!چرا؟
پسر یهو ترس برش داشت نکنه اینجا پر از جن و پرییه!؟
درخت حرف پسر رو شنید. اطراف پسر جن و پری بود که گرفت از کوچیک تا بزرگ و انقدر زیاد که پسر بازم هول کرد…
پیش خودش گفت: نکنه الان اینا اذیتم کنن؟!!
درخت حرف پسر رو شنید. جن و پری ها ریختن سر پسر و تا میخورد زدنش و اذیتش کردن!
وقتی رهاش کردن ، پسر پیش خودش گفت : نکنه قصد جون منو کردن؟!
و درخت باز حرف پسر رو شنید و جن و پری ها ریختن سرش و تا میخورد زدنش تا مرد!

