سرطان عمه ام رو هم بوسید  ....
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388 | 00:06 AM

امروز سایه های مرگ را دیدم

چه بی رحمانه می تاخت

به چشمان اشکبار و نگران کسانی که

نمی فهمیدند مرگ در انتظار آنان نیز نشسته است.

 

امروز تلخی

زندگی نکبت بار کسانی را دیدم

که زمان بسیاری می گذشت از کنار هم بودنشان

بدون گفتن و لمس دلتنگی های تلنبارشده اشان پس دیوار زمان

 

امروز دیده های اشکبار کسانی را دیدم

که از زمان دلتنگی شان چیزی نمی گذشت

لحظه لحظه "احساس" را در وداعی ، شاید همیشگی و در پس عادت، در آغوش میکشیدند....

و چه روزمره است برایم، لبخند معصومانه مرگ

 

چرا تا زمانی که آدمها سالمن و خوبن ...نمی بوسیمشون و نمی گیم چقدر برامون عزیزن....

چرا هنوز که هنوزه نمی تونیم آغوش گریه ها و دلتنگی های بزرگترهامون باشیم.....

چرا همه به خصوص آدم بزرگها ترجیح میدن بغضشون رو بخورن تا رو شونه های امن یک آدم آسوده گریه کنن.....

چرا......؟

چرا .....؟

چرا......؟

 

مدیونید اگه این متن رو بخونید و به همه بزرگتر هاتون جمله "دوست دارم" رو هدیه ندید. دستاشون رو نبوسید و چند ثانیه آغوششون رو طلب نکنید.و اگه بزرگتر کسی هستید بگید که چقدر به بهش احتیاج دارید، امروز این وقت رو بذارید شاید فردا نباشیم....